به بهانه هفته دفاع مقدس؛
خاطرات همسر یک رزمنده کاملاً معمولی از دوران دفاع مقدس

اشاره: مدتی پیش ده روزی برای برداشت برنج به شمال رفتم، یک شب هم مادربزرگ عزیزم خانه ما بود، درست است که به خاطر برداشت برنج خسته بودیم ولی گفتم بروم چند خاطره از مادربزرگ بپرسم، بنده خدا قدری کسالت داشت، چیزهای زیادی هم یادش نمانده بود و برای همین بجز چند جمله کوتاه چیزی نگفت، عوضش پدر و مادر گرام یک بار دیگر خاطرات گذشته را گفتند. نوشته زیر برگردان خاطراتی است که این دو عزیز به تالشی گفتند و من یواشکی ضبط کرده بودم، خواندن این خاطرات در هفته دفاع مقدس خالی از لطف نیست:

عروسی بماند بعد از جبهه
مادر: سال 59، من و همسرم عقد کردیم اما هنوز مراسم عروسی برگزار نشده بود، همه چیز درست پیش می رفت و برادرم آمده بود تا کارتهای دعوت مراسم عروسی را بنویسد، ولی همان شب رادیو اعلام کرد سربازان منقضی سال 56 باید اعزام شوند، این خبر برنامه عروسی ما را به هم زد، پدرم می گفت چون ناصر قرار است به جبهه برود مراسم بماند برای بعد از جبهه. خلاصه ما هم منتظر بودیم تا زمان اعزام همسرم اعلام شود ولی تا چهل روز خبری نشد و به همین خاطر پدرم موافقت کرد که عروسی برگزار شود. مراسم عروسی برگزار شد و من به خانه پدرشوهرم رفتم. بعد از چند ماه زمان اعزام اعلام شد و چهار ماه و ده روز از عروسی گذشته بود که همسرم را به جبهه اعزام کردند.

مصلحت خدا
پدر: لحظه ای که داشتم اعزام می شدم پدرخانمم در شهر آمد پیشم و به من گفت: «حالا که داری می ری احتیاط کن و مراقب باش» گفتم: «هر چی مصلحت خداست»، این را که گفتم دیگر چیزی نگفت.
اعزام ما از پادگان ارتش در مشهد بود، در مشهد به زیارت رفتم و به امام رضا (ع) گفتم من برای رضای خدا آمده ام، تو هم که شرایطم را می دانی، کمکم کن.

مادر یعنی مویه‌کنان، چشم به راه
مادر: همسرم که به جبهه رفت من پیش مادرشوهرم می ماندم، پنج شنبه ها مادر شوهرم می رفت پشت خانه، می نشست، به راه نگاه می کرد و با گریه و مویه می گفت: «اقه ناصرو، به امه را سودا بکه، پینشنبه روزه.»  [1]
ناصر اولین بار بعد از هفده هجده روز برگشت، آن وقت ها در شاندرمن رسم داشتیم وقتی دختری به خانه شوهر می رفت تا عید نوروز سال بعد نمی توانست به خانه پدرش برود، ولی در آن سال چون او از جبهه برگشته بود من قبل از عید توانستم به منزل پدرم بروم.
همسرم که از جبهه برگشته بود خزانه برنج را آماده کرد، به عمواحمد سپرد زحمت کود پاشیدن به مزرعه را بکشد و خودش به جبهه رفت، این دفعه او را به منطقه جنگی و خط مقدم فرستادند و او هم تا سه ماه نیامد. در این مدت خانواده و فامیل شوهرم و خودم نگذاشتند که کارهای مزرعه زمین بماند و برنجها کشت شدند.

نمی دانستیم زنده است یا نه
مادر: تلفن که نبود، ما هم خبر نداشتیم که در خط مقدم چه خبر است و ناصر زنده هست یا نه، مجروح شده یا سالم است. هر از چندی یک تلگرافی به رشت می زد و دو سه کلمه می نوشت که من در خط مقدم هستم یا زنده ام، بعد این تلگراف از رشت باید به ماسال می آمد و از آنجا عمواحمد آن را می گرفت و به ما خبر می داد. سه ماه در این وضع بودیم، هیچ خبری نداشتیم تا اینکه کی یک تلگراف یا نامه ای برسد یا نرسد، یعنی همیشه استرس داشتیم.

نگهبانی با طعم هزار ضربه کلوخ
پدر: من داشتم نگهبانی می دادم، دشمن هم مدام منطقه را بمباران می کرد. تمام سرم درد گرفت از بس که تکه های کلوخ به سرم می خورد، وقتی توپ و خمپاره و خمسه خمسه به زمین می خورد کلوخ ها را پرتاب می کرد. یک کلوخ می خورد کلاه آهنی ام جابجا می شد، وقتی درستش می کردم یک کلوخ دیگر می آمد به سرم می خورد و باز کلاه را جابجا می کرد. گلوله ها و ترکش ها هم از کنارم رد می شدند، نمی دانستم چه کنم، اگر دیده بانی نمی کردم ممکن بود عراقیها نفوذ کنند، اگر دیدبانی می کردم هم گلوله بود و هم این ضربه های تمام نشدنی کلوخ ها به سرم، نه یکی و دو تا، شاید هزارتا کلوخ به سرم می خورد.

گاوهایم را به ییلاق فرستادید؟
مادر: همسرم نامه داده بود، وقتی بازش کردند و خواندند دیدیم بعد از حال و احوال، برای عمو احمد نوشته بود که با دست خودت فلان قدر کود به مزرعه بپاش، پرسیده بود گاوهایم را به ییلاق دادید یا نه، یا مثلاً گاو نر من کجاست. یعنی در نامه ها از این حرفها هم می نوشت.

مهمات در حد تیم ملی
پدر: نیروهای ما توانستند قسمتی از منطقه اشغال شده ذوالفقاریه در آبادان را از دست عراقیها خارج کنند. من، اردشیر نسیم‌دوست و احمد کشاورز همراه سه نفر دیگر برای حفظ منطقه آزاد شده جلو رفتیم، شب به گذرگاه مرگ رسیدیم، جایی که خیلی ها آنجا شهید شده بودند. باید در سنگری مستقر می شدیم، عراقیها در آن سنگر به مقدار باورنکردنی مهمات داشتند. با خودم فکر کردم اگر یک گلوله یا بمبی به آنجا بخورد و مهمات منفجر شوند حتی استخوان های ما هم پیدا نخواهند شد.

48 ساعت با نان و بیسکویت
هنوز داخل سنگر پاکسازی نشده بود و معلوم نبود آنجا عراقی هست یا نه. ژ3 را از ضامن خارج کردم و بندش را به حال آماده به شلیک در گردنم انداختم و وارد سنگر شدم، خبری نبود، کبریت را روشن کردم، دیدم داخل سنگر طوری کثیف است که اصلاً جای ماندن نیست، کف سنگر پر از ته سیگاری بود، آن طرف سنگر هم چاله ای کنده بودند و به عنوان توالت استفاده می کردند، تراکم مگس ها در اطراف این چاله چندش آور بود، تازه کثافت ها پخش شده بود و کف سنگر هم کثیف بود، عراقیها چقدر کثیف بودند که اینجا می ماندند.
آخرش کف سنگر یک وجب خاک ریختیم، بعد روی خاک پتو انداختیم و چهل و هشت ساعت آنجا ماندیم، در آن مدت غذا به ما نمی رسید و ما با نان ها و بیسکویت هایی که همراه آورده بودیم از گرسنگی فرار می کردیم. بعد از 48 ساعت آنجا را به نیروهای دیگر تحویل دادیم.

هیچ کس از هیچ ارگانی به ما سر نزد
مادر: در مدتی که همسرم جبهه بود هیچکس از هیچ ارگان یا نهادی به ما سر نزد که مشکلی دارید یا نه، مگر اینکه از فامیل کسی می آمد. ناصر با ارتش رفته بود و سپاه به نیروهای ارتش سر نمی زد، ارتش هم که نمی توانست از مشهد بیاید سر بزند. باز ما یکی دو تا گاو داشتیم و از شیرش استفاده می کردیم، باغ سبزیجات داشتیم، مرغ و خروس داشتیم، برادرشوهرم پنج شنبه ها می رفت و از بازار برای ما خرید می کرد، بعضی ها بودند که اینها را نداشتند و همسرشان در جبهه بود، به آنها خیلی سخت تر می گذشت.

بعضی ها به جای دلجویی طعنه می زدند
مادر: وقتی شهید بنداد [2] شهید شد ناصر هم در جبهه بود، بعد از رسیدن خبر شهادت شهید بنداد یکی از زن های همسایه آمد اول یک خنده بلند طعنه آمیزی کرد و بعد به مادر شوهرم گفت: «اقه ژن! گرمه نونی بو را مردم شینه اشتن تنو دیله تاو آدوشنه.» یعنی سید خانم، مردم برای رسیدن به نان گرم و منفعت های مادی، خودشان را به تنور جبهه انداختند و کشتند.
یکی از خانمهای فامیل هم که می خواست من را اذیت کند آمد به من گفت ناصر گفته ملیحه خیلی بی عرضه است، نمی تواند کارهای مزرعه را راست و ریس کند یا از دو تا مهمان پذیرایی کند. من همیشه می گفتم کاش شوهرم شهید نشود و برگردد تا از او بپرسم این حرف را گفته یا نه. یک نفر هم یکبار به من گفت تو که شوهرت نیست چطوری هر روز و شب با آن پیرزن (مادر شوهرم که خیلی پیر بود) می مانی؟
یعنی بعضی ها به جای دلجویی و دلگرمی دادن به کسی که همسرش جبهه است اینطوری برخورد می کردند.

می دانستیم شاید برنگردیم
پدر: می دانستیم که اصلاً معلوم نیست برگردیم یا نه، البته شکر خدا در ذوالفقاریه بدون اینکه خیلی تلفات بدهیم نیروهای ما توانستند قسمتی از منطقه را از چنگ عراقیها در بیاورند، ولی همه جا اینطور نبود، دسته دیگری از منقضیان 56 به سوسنگرد اعزام شده بودند، از گروهان سیصد نفری آنها بعد از سه ماه فقط حدود 50 نفر برگشته بودند.
خود ما دو سه روز اولی که به منطقه رفته بودیم، موقع ناهار یک توپ یا خمپاره آمد، یازده نفر از بچه ها یک جا به زمین افتادند که فکر می کنم پنج یا شش نفرشان شهید شدند، یکی از بچه ها لباس سفیدی پوشیده بود، بقیه به او گفتند این لباس سفید از دور خیلی راحت دیده می شود، بهتر است عوضش کنی. همین که طرف گفت «بی خیال» یک گلوله آمد و او فقط توانست بگوید «آخ پشتم» بلافاصله شهید شد. یک نفر دیگر هم تمام روده هایش بیرون ریخته بود، البته زنده ماند و شهید نشد.

خاطره انگیز ترین برداشت برنج
مادر: سربازهای منقضی 56 سه ماه باید در خط مقدم می ماندند و سه ماه هم پشت خط، وقتی سه ماه حضور همسرم در خط مقدم تمام شد به گیلان و شاندرمن برگشت، دقیقاً همان روزهای تیرماه که هفتاد و دو تن شهید شده بودند او هم آمد.
دفعه بعد وقتی برنج ها رسید و آماده برداشت شد همسرم هشت روز مرخصی گرفت و به شاندرمن آمد، البته آخرهای دوره ضرورتش هم بود، آمد تا برنج ها را درو کنیم، ولی تمام هشت روز باران بارید و هیچ کاری نتوانستیم بکنیم، [3] دقیقاً روز هشتمی که باید می رفت آفتاب زد. ناصر گفت من می مانم و برنج ها را درو می کنم بعد می روم. دیگر کار ما این شده بود که 4 صبح بیدار می رفتیم مزرعه و تا 10 شب دو نفری کار می کردیم، حتی خودمان هم نمی دانیم چطور در هشت روز توانستیم کاری را که شاید به شش هفت نفر آدم نیاز داشت تمام کنیم و تمام برنج ها درو کنیم و بعد از خشک شدن جمع کنیم و با اسب به انباری بیاوریم، الان به هر کس می گوییم در هشت روز دو نفری این کار را کردیم می گوید باور کردنی نیست. کار به قدری سنگین و سخت بود که شبها دستهای زخمی و پر از دردمان را در «کوچیه لیف» [4] می گذاشتیم، بعد حتی در خواب هم از شدت درد ناله می کردیم و صبح نشده دوباره بیدار می شدیم و به مزرعه می رفتیم.

پایان خدمت دوره ضرورت با یک خبر تلخ
پدر: بعد از اینکه برداشت برنج تمام شد چیزی هم از خدمتم باقی نمانده بود، فقط باید می رفتم کارت پایان خدمتم را از مشهد بگیرم. دهم شهریور با اتوبوس به مشهد رفتم، در اتوبوس رادیو اعلام کرد رجایی و باهنر شهید شده اند، مسافرانی که در اتوبوس بودند خیلی غم زده شدند.
در محل تحویل کارت حدود سیصد نفر مثل من بودند، وقتی توزیع کارتها شروع شد در بین سیصد نفر اول از همه اسم من را خواندند، کارتم را گرفتم و با اتوبوس اردبیل به گیلان آمدم و در پونل پیاده شدم.

برادرهایم نیز به جبهه رفتند
مادر: برادرهای من هم به جبهه رفتند، یک نفر داوطلب و یکی هم به عنوان سرباز. آن روزها مادرم همیشه گریه می کرد، مدام رادیو را بغل می کرد و به اخبار گوش میداد تا مثلاً بداند پسرهایش در چه وضعی هستند. برادر دومم به عنوان سرباز به خرمشهر اعزام شده بود، موقع رفتنش هم در ماسال برایشان مراسم بدرقه گرفته بودند که من نتوانسته بودم بروم. در خرمشهر چند ترکش به کبد، روده ها و شکمش خورد و خیلی شدید مجروحش کرد، آن زمان شنیدم بعد از مجروح شدن او را همراه هفت، هشت یا ده مجروح دیگر پشت یک تویوتا گذاشته بودند، یکی پایش تیر خورده بود، یکی از یک جای دیگر مجروح شده بود و داد می زد، خلاصه با وضعیت بدی به عقب برگردانده بودند.
بعداً برادرم را به بیمارستانی در سعادت آباد تهران منتقل کردند، آنجا برادر بزرگترم سه ماه از او پرستاری کرد. حتی پرستارها او را بیرون می کردند، اما او زیر تخت قایم می شد یا به هر نحوی دوباره بر می گشت و از برادر کوچکتر پرستاری می کرد، بدنش را با پنبه می شست، سه ماه تمام آنجا بود، نه خبری از اینجا داشت نه از خانواده اش.
من آن زمان پسر بزرگم را حامله بودم و نتوانستم به ملاقات برادرم بروم ولی دقیقاً روزی که برادرم از بیمارستان مرخص شد و به شاندرمن برگشت مهدی هم به دنیا آمد.

می خواستم به جبهه برگردم منصرفم کردند
پدر: خدمتم تمام شده بود ولی من تصمیم داشتم به عنوان نیروی داوطلب به جبهه برگردم، یکی از باسوادهای منطقه که کلامش روی مردم نفوذ زیادی داشت به من گفت: «تو چرا به جبهه می روی؟ فلانی که به جبهه می رود کارمند است، بعداً برایش مزایا و منافعی دارد، تو چرا می روی؟ تو که کارمند دولت نیستی.» خلاصه اینطوری من را منصرف کرد. این فرد بعدها رئیس یکی از ادارات شهرستان شد.


رشت بمباران می شد، درِ خانه ما می لرزید
از پدر و مادر پرسیدم زمان جنگ ماسال و شاندرمن هم بمباران شد یا مثلاً آژیر قرمز می زدند که مردم چراغها یا لامپها را خاموش کنند؟
مادر: ما مگر جرئت داشتیم در خانه برق روشن کنیم؟ غروبها معمولاً چراغها را خاموش می کردیم و وقتی هم آژیر قرمز می زدند دیگر هیچی نباید روشن می کردیم. درست است که اینجا هیچ وقت بمباران نشد اما همان وقتی که رشت بمباران می شد در خانه قدیمی و چوبی ما می لرزید و به شکل ترسناکی صدا می کرد. 

وقتی شهید می آوردند همه ماتم زده می شدند
و همینطور از پدر و مادرم درباره مراسمات تشییع شهدا در شاندرمن پرسیدم.
مادر: «ناصر هادی» اولین شهیدی که به شاندرمن آوردند و چون اولین شهید بود خیلی برای مردم تازگی داشت و عزیز بود. در تشییع بعضی شهدای دیگر هم شرکت می کردیم، مثلاً دو برادری را که در رودبارسرای پونل ترور کرده بودند تا آنجا رفتیم و در مراسمشان شرکت کردیم.
پدر: وقتی شهدا را می آوردند همه ناراحت می شدند، یادم نیست شهید نادری یا کدام یکی از شهدا را آورده بودند که تا چند ماه همه ناراحت بودند، حتی یک از افرادی که معروف بود میانه خوبی با انقلاب ندارد وقتی به او گفتند فلانی شهید شده است خیلی ناراحت شد، یک سیگار روشن کرد و کشید و قدم می زد.
مادر: یک بار با دختر بزرگم که آن زمان کوچک ولی خیلی تپل بود به بازار رفته بودم، توی راه دخترم را کول می کردم، موقع برگشت مقداری که از شهر بیرون آمدم گفتند آزاده ها دارند می آیند، برگشتم و به سمت جاده ورودی شهر رفتم، آزاده هایی که بیشترمال روستاهایی مثل «نیلاش» و اینها بودند سوار مینی بوس برای مردم دست تکان می دادند.

پاورقی:

[1] «سید ناصر، پنج شنبه شده، بیا برای ما خرید کن.» در شاندرمن از قدیم الایام پنج شنبه ها بازار هفتگی برقرار است و مردم روستایی معمولاً خریدهای یک هفته شان را در این روز انجام می دهند.

[2] شهید شیرینقلی بنداد، از شهدای روستای سیاهمرد بخش شاندرمن.

[3] برداشت برنج مستلزم هوای آفتابی است تا برنج های درو شده زود خشک شوند، ضمن اینکه برنج درو شده اگر باران بخورد ضعیف و کم کیفیت می شود.

[4] برگ یکی از درختان خودرو در گیلان که خاصیت التیام دارد.



پی نوشت:

+ نمی دانم چه رمزی بود که یک روز بعد از پیاده کردن این مطالب، فیلم سینمایی «شیار 143» اثر ماندگار نرگس آبیار را در جشنواره مقاومت دیدم. واقعاً این روزشماری هایی که از بهمن پارسال برای دیدن این فیلم داشتم به جا بود، واقعاً چه فیلم زیبایی و چه روایت دلنشین و مبتنی بر واقعیتی. برای اولین بار وقتی فیلم تمام شده بود چند دقیقه فقط داشتم گریه می کردم ولی حیف که باید از سالن سینما بیرون می رفتیم. و چه بازی قشنگی کرده «مریلا  زارعی» در این فیلم. امیدوارم قسمتتان شود حتماً این فیلم را ببینید. من قطعاً با شروع اکران در سینماها یکبار دیگر آن را خواهم دید.

+ این خاطرات درباره کسی بود که فقط شش ماه، آن هم به صورت سرباز در جبهه بود و آخرش هم سالم برگشته بود، خیلی از ماها در جمعمان چنین افرادی داریم و می توانیم خاطراتشان را بگیریم.

+ مقام معظم رهبری: همه جنگ، داخل جبهه‌ها نیست. بسیاری از مسائل جنگ، داخل خانه‌هاست؛ در راههاست؛ داخل دلهاست؛ در مجموعه‌های تصمیم‌گیری است؛ در مجامع بین‌المللی است... اینها کجا و در کدامیک از این آثار هنری ما درست تبیین و تشریح شده است؟

+ فیلم «خانه ای کنار ابرها» را هم دیدم. آن هم خیلی زیبا بود، مطلبی درباره اش نوشته ام که باید وقت کنم و تایپش کنم. فکر می کنم حدود یکی دو ماه دیگر اکرانهای سینمایی اش شروع می شود.

+ دوست دارم مطالبم را نقد کنید، هم فرمی و هم محتوایی. به قول وحید جلیلی نقد حتی از آموزش هم مهم تر است. اگر جایی بد و مبهم نوشته ام تذکر دهید، اگر از جایی خوشتان آمد بگویید. اگر نوشته هایم به لعنت خدا هم نمی ارزد باز بگویید.


برچسب‌ها: خاطرات دفاع مقدس, خاطرات همسران رزمندگان دفاع مقدس, خاطره زیبا ماسال و شاندرمن, خاطرات زیبا دفاع مقدس گیلان
2 نوشته شده در  سه شنبه 1 مهر1393ساعت   توسط   | 

همکاری

یک نفر داوطلب برای تایپ و پیاده سازی صوت های مصاحبه نیازه، اگه کسی هست اطلاع بده؛ فی سبیل الله باشه البته.

2 نوشته شده در  دوشنبه 10 شهریور1393ساعت   توسط   | 

سرزمین عروسی های هالیوودی
یکی از دوستان من که برای ادامه تحصیل همراه خانمش به استرالیا رفته است و در آنجا خانه ای را از یک زن و مرد نسبتاً مسن کرایه کرد و هنوز هم البته استرالیاست. این دوستم تعریف می کرد:

یک روز که همراه خانمم از بیرون به منزل بر می گشتیم این زن و شوهر صاحبخانه را دیدیم که دم در ایستاده اند و لباس های نسبتاً مرتبی هم پوشیده اند.

سؤال کردیم چه خبر است. گفتند عروسی فرزندمان است، منتظریم تا عروس و داماد بیایند و با هم برویم رستوران غذایی بخوریم و با این کار ازدواجشان را جشن بگیریم و برگردیم.

برای ما عجیب بود، از رسومات ازدواج در ایران و مراسمات متعدد و مهمانیها گفتیم، بعداً هم یکبار عکس ازدواجمان را که خانمم با لباس عروس بود نشانشان دادیم. آنها وقتی این عکس را دیدند گفتند ما در استرالیا به این ازدواج ها، «عروسی های هالیوودی» می گوییم، یعنی تنها کسانی که مثل بازیگران هالیوودی ثروتمند هستند چنین مراسماتی برگزار می کنند و اینقدرخرج می کنند و اینطور لباس ها را می پوشند.

***

پی نوشت:

1- این خاطره را از رفیق هم خدمتی یکی دو ماه پیشم نقل کردم.

2-خیلی وقت است که دوست دارم درباره مباحث اقتصادی و مدل زندگی اقتصادی کان چیزهایی بنویسم، شاید این قدم اول باشد.

 3- داستان واسطه‌گری مقام معظم رهبری در راه‌اندازی رادیو ترکی (بخوانیدش)

4- کتاب «استاندار آسمانی؛ زندگی و خاطرات تنها استاندار شهید دکتر علی اخوین انصاری به قلم عبدالرضا سالمی نژاد»؛ فوق العاده بود، برای من حتی شیرین تر از «دا» و حتی «اخراجیها 1» بود. اگر عمری بود باید در موردش بنویسم.

5- کتاب «استاندار شهید» هم از شهید انصاری گفته است، درست مثل مستند «هفت بامداد خونین»

6- دختری که بر پدر و مادرش لعنت می فرستاد؛ خاطره شنیدنی قرائتی از نامه این دختر.

7- الحمدلله که این روزها کمتر از روزهای سخت هشت ده ماه گذشته وقتم هرز می رود.


برچسب‌ها: خاطره استرالیا, شهید انصاری استاندار گیلان, کتاب استاندار آسمانی, عروسی هالیوودی, خاطره عروسی
2 نوشته شده در  چهارشنبه 29 مرداد1393ساعت   توسط   | 

روایت یک توزیع کننده تراکت از راهپیمایی روز قدس تهران

یک روز حضور در انبوه دوست داشتنی ترین مردم دنیا

سحری را می خورم، با خودم فکر می کنم کاش می شد نماز صبح را هم با همان اشتیاق بخورم. کارهای عقب مانده پیش از سحرم را ادامه می دهم و حوالی ساعت شش می خوابم، بچه ها گفته اند فردا ده صبح باید برویم تراکتی را که خودم هنوز ندیده ام در راهپیمایی پخش کنیم، می گفتند درباره اهل تسنن فلسطین است.
 دیرتر از بقیه خوابیده ام، چیزی در درونم می گوید وقتی بیدارم کردند خودم را به خواب بزنم و بعداً توجیه کنم که ای داد بیداد، خواب ماندم و چرا بیدارم نکردید، دوست داشتم حتی خودم را هم گول بزنم، اما کور خوانده بودم، کسی بیدارم نکرد تا ساعت ده شد و چیزی که اصلاً قابل پیچاندن نبود بیدارم کرد. به خاطر شعارهای دسته ای از مردم که از خیابان کنار ساختمان به سمت فلسطین می رفتند هم که شده، دیگر ایمان آوردم به اینکه این فریادها و شعارها واقعاً بیدار کننده است.

از بین سه کارتن تراکت، اول می خواهم بزرگتری را بردارم، سنگین است و احساس می کنم از پس بار سنگین توزیعش نیز بر نیایم. مثل وقتهایی که سر سفره پیش دستی می کنم و بهترین لقمه ها را برای خودم بر می دارم باز زرنگی کردم و سبکترین کارتن را برداشتم، این یکی هم سنگین بود، روی دوشم گرفتم و راه افتادم، البته بعد از اینکه دو ماژیک و یک کاغذ یک رو سفید را محض احتیاط برداشتم.

تقاطع 16 آذر و انقلاب را انتخاب کردم و در ورودی خط ویژه ایستادم. جعبه تراکت ها را باز کردم، یک طرف تراکتها جمله ای از شهید دکتر فتحی شقاقی درباره سرور جوانان اهل بهشت، حسین بن علی بن ابیطالب علیهم السلام بود و آن طرف فرازی از وصیت نامه شهید نضال فرحات، طراح موشک های قسام که از بیعت با مهدی موعود (عج) سخن می گفت. شهید فتحی شقاقی که رهبر جهاد اسلامی و از شاخص ترین شهدای فلسطین است و نمی شود نشناسی، این شهید فرحات را اما خودم هم نمی شناختم و امیدوار بودم کسی درباره اش از من نپرسد. (راستی نمی دانم چرا در فوتبال این طور نیستم و حتی بازیکنان غیر شاخص لیگ های خارجی را هم می شناسم.)

تراکت روز جهانی قدس

تراکت تولید شده بود تا پاسخی باشد بر شایعاتی که علیه فلسطینیها می سازند و می خواهند به بهانه مذهبشان عزم مردم برای حمایت از فلسطین را کمرنگ کنند.
 تعدادی از تراکت ها را به دست می گیرم، موقع سحر به بچه ها گفته بودم که این رویارویی با چند هزار شرکت کننده در راهپیمایی خودش فرصتی است که می شود به هر کدامشان چیزی گفت، یکی گفته بود سلام کنیم و من هم یاد پناهیان افتادم که می گفت اگر هیچ چیز برای تبلیغ ندارید می توانید با لبخند تبلیغ کنید، اما تجربه نشان داد مرد این کار نبودم.

اولهای کار در این فکر هم بودم که روی کاغذ سفیدی که آورده ام چیزی بنویسم، چیزی اما به ذهنم نرسید و با الهام گیری از قره باغیهای جمهوری آذربایجان، شعار «یا مرگ یا فلسطین» را نوشتم و به کارتن تراکتها وصلش کردم و جلویم گذاشتم تا رهپیمایانی که از روبرو می آیند ببینند.

توزیع تراکت ها شروع شد، خودم خوشم نمی آید که دستم را سمت کسی دراز کنم، نباید طرف احساس کند تحمیلی است، باید خودش خوشش می آمد و انتخاب می کرد. من فقط آماده بودم که اگر کسی خواست تراکت را به او برسانم، چند دقیقه ای که گذشت دیدم مردم خیلی کم سراغ تراکت می آیند، آنهایی هم که می گیرند زود از کنار می گذرند و بعد از خواندنش عکس العملی که نشان دهد خوششان آمده بروز نمی دادند، بعضی ها هم که می گرفتند تا در آن هوای گرم خودشان را بادبزنند.

روی تراکت اشاره ای به مذهب شهدا نشده بود، با خودم گفتم یک تیتر شفاهی برای تراکت انتخاب کنم و جار بزنم تا هم ایجاد جذابیت کند و هم پیام تراکت را صریح تر بگویم و مردم بدانند این تراکت چه می خواهد بگوید. لحظاتی بعد با صدای نه چندان بلندی تکرار می کردم که: «نظر شهدای اهل تسنن فلسطین درباره امامان شیعه» بلافاصله شرایط عوض شد، حالا دیگر خیلی ها می آمدند و تراکت را می گرفتند. بعضی ها که چند متر بعد از من گذشته بودند بر می گشتند تا تراکت را بگیرند و بخوانند، امیدوار شده بودم، مخصوصاً که گاهی به قدری مردم برای گرفتن تراکت می آوردند که من نمی رسیدم به همه شان بدهم و ازدحام جمعیت هم آنان را به ناچار به جلو می راند و امکان برگشت هم نبود.

حیف شد که فرصت اینکه دیده های خودم را از حضور مردم در راهپیمایی بنویسم نداشتم، ابتکارات مردمی از همه چیز جالب تر بود. نوجوان شاید سیزده چهارده ساله ای یک تیرکمان سنگی به گردنش آویخته بود، دختری که به نظرم حجاب چندان خوبی نداشت پلاکارد سبزی در دست گرفته بود رویش نوشته بود: «هم غزه هم لبنان، جانم فدای اسلام». در کل، تعداد چادری ها البته بیشتر بود، اما غیر چادری ها و حتی بدحجاب ها هم کم نبودند.

در همین اثنا حجت الاسلام یونسی را می بینم که همراه یکی دو محافظ از روبرو دارد به سمت من می آید و خبرنگاری هم دارد از او مصاحبه می گیرد. لحظه ای که از کنارم گذشت داشت از حضور کم سابقه مردم در این راهپیمایی می گفت، بلافاصله پیرمرد حدوداً شصت ساله موقعیت ناشناسی شروع کرد به سر دادن شعار مرگ بر منافق و مرگ بر ضد ولایت فقیه، الحمد لله بجز یکی دو نفر کسی همراهی اش نکرد، شاید هم کسی متوجه صحنه نبود.

بعد از انتخاب تیتر برای تراکت ها، مردم علاوه بر دریافت تراکت های بیشتر، بعضاً درباره محتوای تراکت هم صحبت می کردند. یکی گفت حیف بیت المال که خرج این کار شده است، تعدادی از مردم هم از انتخاب چنین موضوعی استقبال و تشکر می کردند و می گفتند کار به جایی بوده است. یکبار هم جوان شاید 25 ساله ای که از کنارم می گذشت یک تراکت گرفت و همزمان با لبخند زیبایی گفت: من هم اهل سنت هستم، لبخند بر لبان من هم نشست، «زنده باشید» گفتنمان دقیقاً روی هم افتاد اما هر دو شنیدیم که چی به هم گفتیم. یکی از خانمهای چادری وقتی تراکت را گرفت پرسید اینها که از امامان ما تعریف کرده اند شیعه هم شده اند یا نه. جوان دیگری با لحنی ناامید کننده گفت اینها دو نفرند، بقیه فلسطینی ها نظرشان چیز دیگری است و من نرسیدم که جواب بدهم این دو نفر، فقط دو نفر نیستند، یکی رهبرشان بوده و یکی هم فرمانده نظامی.

نمی دانم دقیقاً کی بود که صدای رسایی به گوشم رسید که میانداری می کرد و مردم هم شعارهایش را تکرار می کردند، نگاهم را به سمت صدا چرخاندم، دبیر اجرایی جشنواره عمار بود، همدیگر را می شناختیم و وقتی همدیگر را دیدیم به هم لبخند زدیم.

کمی بعد تر دانش آموزانی از لاین کناری خیابان رد شدند که یک شعار رایج ورزشی را برای این راهپیمایی استفاده می کردند و حالت زیبایی هم داشت، یادم نیست چه می گفتند اما شعار ورزشی اش این بود که مثلاً «استقلال فهرمان میشه، خدا میدونه که حقشه...». خبرنگاران تلویزیون هم نگهشان داشتند و از شعاردادنشان درست و حسابی فیلم گرفتند. یکی از زیباترین صحنه های راهپیمایی هم مادران و دخترانی بودند که عروسک و یا نماد یک کودک کفن پیچ شده ای را در آغوش گرفته بودند تا اینطور همراهیشان را با مادران فلسطینی اعلام کنند.

ازدحام جمعیت کم و زیاد می شد، گاهی آنقدر زیاد بود که جا برای من و کارتن زیر پایم تنگ می شد و حتی فشار جمعیت من را جابجا می کرد، گاهی اما خلوت می شد و من فرصتی برای رفع خستگی پیدا می کردم.
مرد میانسالی پرسید اگر این تراکت راست است پس چرا می گویند مجروحان فلسطینی از دریافت خون ایرانیهای شیعه امتناع کرده اند. گفتم من آن ماجرا را نه دیده ام و نه شنیده ام اما می دانم در هر ملتی افراد تندرو و افراطی وجود دارد، مهم این است که رهبران فلسطینی دیدگاهشان نسبت به شیعیان راستین و پیشوایان شیعی مثبت است، سرش را به نشانه رضایت تکان داد و رفت. چند نفری هم در چند مرحله با دیدن عکس دکتر شقاقی او را می شناختند و می گفتند تراکت دکتر شقاقی را بده.

دکتر نوبخت هم با آن لبخند معمولشان از کنارم گذشتند، خبرنگارها سر و دست می شکستند تا از او عکس بگیرند، خبرنگارانی که توجیه نبودند که آن چیزی که باید برایشان سر و دست شکست ثبت حضور مردم و شور و ابتکارات مردمی در این راهپیمایی است، سریعاً همچون مورهای پیش روی سپاه سلیمان، خودم را جابجا کردم تا زیر دست و پا نمانم یا نمانند.

مردم همچنان از دریافت تراکتها استقبال زیادی می کردند، برخیها حتی بعد از اطلاع از محتوای تراکت تعداد بیشتری می گرفتند تا خودشان هم توزیع کنند. البته هر لحظه ای که من دیگر معرفی این تراکت را با صدای بلند قطع می کردم استقبال مردم کمتر می شد.

تعداد تراکتها بیشتر از چیزی بود که فکرش را می کردم و تا اذان ظهر تمام نشد. بعد از بلند شدن صدای اذان، تیم مستقر نیروی انتظامی ورودی خط ویژه را بست تا به نوعی اتمام راهپیمایی اعلام شده باشد، من هم ته مانده تراکتها را با کارتن برداشتم و به سمت شانزده آذر حرکت کردم. در مسیر آبی به صورتم زدم تا از عقده آبهایی که با ماشین آتش نشانی بر سر ملت پاشیده شده بود اما به من نرسیده بود خلاص شوم. در روزهای عادی می توانید از در پورسینا به نماز جمعه بروید، اما امروز وقتی به آنجا رسیدم با یک خیابان مملو از جمعیت روبرو شدم، مجبور بودم به عقب تر بروم، تازه یادم آمد وضو نگرفته ام، به سختی از لابلای جمعیت خودم را به شیرهای آب رساندم و وضو گرفتم، خیلی طاقتی برایم نمانده بود، کارتن تراکتها را به حالت آویزان با یک دست گرفته بودم. تازه متوجه شدم برخی از مردمی که در پیاده رو در صف نماز نشسته اند تراکتها را دیده اند و یکی یکی از کارتن بر می دارند.

در خیابان قدس به سمت شمال حرکت کردم اما جالب این بود که تراکم جمعیت داشت بیشتر می شد و آن وسطها دیگر من گیر کردم و به سختی توانستم خودم را بلوار کشاورز برسانم، جالب بود که باز هم صفوف نمازگزاران ادامه داشت و من نتوانستم انتهای صفوفی که به سمت شمال می رفت را ببینم، تازه این صفهای مربوط به مردها بود، خانمها را دیگر نفهمیدم کجا هستند. از رفتن به ته صف منصرف شدم و در همان بلوار کشاورز در لابلای جمعیت نشستم، دو نفر محبت کردند و در زیلویشان جمع تر نشستند تا من کنارشان بنشینم، داغی آسفالت حتی از روی زیلوی ضخیم و جوراب هم آزار دهنده بود، سنگ کوچکی را به جای مهر استفاده کردم و البته سنگ در فاصله بین رکعتها آنقدر داغ می شد و پیشانی را می سوزاند که مجبور شدم هنگام قیام در هر رکعت سنگ را دستم بگیرم تا داغتر نشود.

وقتی بزرگترین نماز جماعتی که در آن شرکت کردم تمام شد دوباره توزیع تراکتها شروع شد. دوباره توزیع تراکتها شروع شد. یکی را دیدم که تعدادی از تراکتهایی را که روز زمین افتاده اند جمع کرده بود، معلوم بود از خیلی عقب تر شروع به این کار کرده است.وقتی به من رسید با نارضایتی گفت نباید اسم ائمه را رویش می نوشتید، خیلی بیراه نمی گفت اما به هر صورت بر زمین افتادن نام ائمه (علیه آلاف تحیت و الثناء) مهمتر از زمین ماندن حرف ایشان است. یک نفر دیگر هم به نظرم یکبار دیگر او را دیده ام آمد و گفت می دانی مشکل این تراکت چیست؟ گفتم بگو. گفت: اینکه رویش هیچ اشاره ای نشده که این شهدا اهل تسنن هستند و اگر کسی بدون شنیدن توضیحات تو تراکت را بگیرد متوجه هیچ چیز نمی شود. راست می گفت.

توزیع تراکتها ادامه داشت تا اینکه تیم خدماتی شهرداری که خیابان را تمیز می کردند به محل استقرارم رسیدند، با تراکتهایی که در دستم باقی مانده بود، خسته اما با شور و سرور زیاد از یک روز حضور در انبوه دوست داشتنی ترین مردم دنیا به سمت 16 آذر راه افتادم، دلخوش هستم که عکس آن دختر کوچکی که با شور شعار می داد، تصاویر پیرمردها و پیرززنهایی که با عصا به سختی راه می رفتند و حضور پسران و دخترانی که زیباترین جملات را روی پلاکاردها یا حتی کف دستشان نوشته بودند و با زبان روزه شعار می دادند یا  جوانی را که با دستهای بی انگشتش به سختی از جمعیت و راهپیمایی با گوشی فیلم می گرفت در رسانه ها ببینم.

پی نوشت:

1- در آموزشی جانشین دوست داشتنی گروهانمان از من پرسید دوست داری در تقسیم کجا بیفتی؟ گفتم جایی که بیشتر بامردم روبرو باشم، حتی اگر شده در زندان. هشت نه ماه اول را در موتورخانه گذراندم و حالا هم به جایی آمده ام که اصولاً مراجعه کننده مردمی ندارد.

2- اگر در بین فامیل،اقوام و یا آشنایان خود پیرمرد یا پیرزنی را می شناسید که از کشف حجاب خاطره دارد لطفاً عدد 9 را به 30001801 بفرستید. بر عکس تصور، قریب به اتفاق 80 ساله های ما حتی در روستاها از کشف حجاب خاطره دارند.

3- نماز جمعه نهادی است که شخص خداوند تأسیس کرده است. وحید جلیلی (و مسجد هم، اما ما داریم دکان کار فرهنگی را به سینماها و فرهنگسراها می بریم.)

4- دو دروغ بزرگ درباره فلسطینی ها

5- پویا بابایی‌در تظاهرات‌روز قدس از زخم‌قدس خواند +کلیپ


برچسب‌ها: تراکت روز جهانی قدس, خاطره راهپیمایی روز قدس, حاشیه نگاری راهپیمایی روز قدس, خاطرات کار فرهنگی
2 نوشته شده در  جمعه 3 مرداد1393ساعت   توسط   | 

یک نکته تاریخی راجع به مهندس موسوی
این روزها آرشیو ماهنامه فرهنگی تحلیلی سوره را می خوانم؛ شماره 21، آبان و آذر 84، قسمتی از بعد التحریر نشریه:

«یک نکته هم راجع به مهندس موسوی. رییس فرهنگستان هنر. حفظه الله. چند ماهی است که از ایشان تقاضای مصاحبه کرده ایم و ایشان استنکاف می کند. پرسش هایمان کمی انتقادی است. دعا کنید بپذیرد. گفت‌وگوی به یاد ماندنی ای خواهد شد.»

برای مشاهده تصویر در ابعاد اصلی روی آن کلیک کنید.

 

و اما چند نکته خودمانی:

1- اگر از دوستان و همفکران کسی هست که بتواند زحمت به روز رسانی وبلاگ خاطره 57 را تقبل کند لطفا اعلام بفرماید. کلی خاطره هست که چون فرصت نمی کنیم به روز کنیم عبور می کنیم و فراموش. البته در محتوایش سخت گیری می کنیم (چون احساس می کنم جای هر خاطره ای در آن نیست)، اما از ابتکارات و ایده ها استقبال شدید.

2- همیشه بین مؤکداتی که از ائمه (ع) درباره وحدت می شنیدم با فرازهای پایانی زیارت عاشورا احساس تناقض می کردم. این مطلب نشان می دهد که عبارت «ثم الثانی و الثالث و الرابع» در لعن های زیارت عاشورا در نسخه های اولیه آن وجود نداشته و بعداً به آن اضافه شده است.

3- این روزها امیدم به آینده معنوی بهتر ،بیشتر شده است.

4- بعضی چیزها هست که کاش می شد درباره اش گفت‌وگو کرد. شاید هم البته بعداً دل به دریا زدم و چیزهایی نوشتم.

5- دلم برای فعالان فرهنگی شهرستانی تنگ است شدیداً، به خاطر دغدغه های بیشتری که (قبل از دیگران) نسبت به خودشان داشتند، در پایتخت این چیزها کمتر پیدا می شود.

6- یکشنبه نتیجه تحقیقی را به من دادند تا بخوانم، یکساعتی خواندم. دوشنبه پنج دقیقه درباره اش بحث کردم، سه شنبه تماماً به صندلی تکیه دادم تا ساعت 2 شود، چهارشنبه یک کاغذ کوچولوی مچاله شده دادند که تحویل سطل زباله دهم و اسم یک شهرستان را هم گفتند بروم از اتاق بغلی بپرسم و بیایم بگویم، پنج شنبه گفتند بروید بخوابید تا ساعت اداری تمام شود. راستی یادم رفت این دو تا را هم بگویم، سه شنبه آمدند و به موی سرمان گیردادند و چهارشنبه کوتاهش کردند. این داستان کارهای طاقت فرسای یک هفته من در جای جدید بود.

7- طبق یک قاعده نانوشته ما (یعنی فعالان فرهنگی و دغدغه مندها) باید میزان ایمان خود را با وضعیت حجاب و روزه خواری دیگران در جامعه بسنجیم، دومی که کم می شود یعنی قبلش اولی دارد سقوط می کند.

8- از شهیده «سیده محترم خانم» تا سند زنده جنایت رضاخانی در روستای شاندرمن؛ بخوانید

ما بقی بماند برای بعد.


برچسب‌ها: مهندس موسوی, جنبش سبز, سندی درباره مهندس موسوی, جدیدترین خبرها درباره مهندس موسوی, عکس جدید مهندس موسوی
2 نوشته شده در  جمعه 27 تیر1393ساعت   توسط   |