همکاری

یک نفر داوطلب برای تایپ و پیاده سازی صوت های مصاحبه نیازه، اگه کسی هست اطلاع بده؛ فی سبیل الله باشه البته.

2 نوشته شده در  دوشنبه 10 شهریور1393ساعت   توسط   | 

سرزمین عروسی های هالیوودی
یکی از دوستان من که برای ادامه تحصیل همراه خانمش به استرالیا رفته است و در آنجا خانه ای را از یک زن و مرد نسبتاً مسن کرایه کرد و هنوز هم البته استرالیاست. این دوستم تعریف می کرد:

یک روز که همراه خانمم از بیرون به منزل بر می گشتیم این زن و شوهر صاحبخانه را دیدیم که دم در ایستاده اند و لباس های نسبتاً مرتبی هم پوشیده اند.

سؤال کردیم چه خبر است. گفتند عروسی فرزندمان است، منتظریم تا عروس و داماد بیایند و با هم برویم رستوران غذایی بخوریم و با این کار ازدواجشان را جشن بگیریم و برگردیم.

برای ما عجیب بود، از رسومات ازدواج در ایران و مراسمات متعدد و مهمانیها گفتیم، بعداً هم یکبار عکس ازدواجمان را که خانمم با لباس عروس بود نشانشان دادیم. آنها وقتی این عکس را دیدند گفتند ما در استرالیا به این ازدواج ها، «عروسی های هالیوودی» می گوییم، یعنی تنها کسانی که مثل بازیگران هالیوودی ثروتمند هستند چنین مراسماتی برگزار می کنند و اینقدرخرج می کنند و اینطور لباس ها را می پوشند.

***

پی نوشت:

1- این خاطره را از رفیق هم خدمتی یکی دو ماه پیشم نقل کردم.

2-خیلی وقت است که دوست دارم درباره مباحث اقتصادی و مدل زندگی اقتصادی کان چیزهایی بنویسم، شاید این قدم اول باشد.

 3- داستان واسطه‌گری مقام معظم رهبری در راه‌اندازی رادیو ترکی (بخوانیدش)

4- کتاب «استاندار آسمانی؛ زندگی و خاطرات تنها استاندار شهید دکتر علی اخوین انصاری به قلم عبدالرضا سالمی نژاد»؛ فوق العاده بود، برای من حتی شیرین تر از «دا» و حتی «اخراجیها 1» بود. اگر عمری بود باید در موردش بنویسم.

5- کتاب «استاندار شهید» هم از شهید انصاری گفته است، درست مثل مستند «هفت بامداد خونین»

6- دختری که بر پدر و مادرش لعنت می فرستاد؛ خاطره شنیدنی قرائتی از نامه این دختر.

7- الحمدلله که این روزها کمتر از روزهای سخت هشت ده ماه گذشته وقتم هرز می رود.


برچسب‌ها: خاطره استرالیا, شهید انصاری استاندار گیلان, کتاب استاندار آسمانی, عروسی هالیوودی, خاطره عروسی
2 نوشته شده در  چهارشنبه 29 مرداد1393ساعت   توسط   | 

روایت یک توزیع کننده تراکت از راهپیمایی روز قدس تهران

یک روز حضور در انبوه دوست داشتنی ترین مردم دنیا

سحری را می خورم، با خودم فکر می کنم کاش می شد نماز صبح را هم با همان اشتیاق بخورم. کارهای عقب مانده پیش از سحرم را ادامه می دهم و حوالی ساعت شش می خوابم، بچه ها گفته اند فردا ده صبح باید برویم تراکتی را که خودم هنوز ندیده ام در راهپیمایی پخش کنیم، می گفتند درباره اهل تسنن فلسطین است.
 دیرتر از بقیه خوابیده ام، چیزی در درونم می گوید وقتی بیدارم کردند خودم را به خواب بزنم و بعداً توجیه کنم که ای داد بیداد، خواب ماندم و چرا بیدارم نکردید، دوست داشتم حتی خودم را هم گول بزنم، اما کور خوانده بودم، کسی بیدارم نکرد تا ساعت ده شد و چیزی که اصلاً قابل پیچاندن نبود بیدارم کرد. به خاطر شعارهای دسته ای از مردم که از خیابان کنار ساختمان به سمت فلسطین می رفتند هم که شده، دیگر ایمان آوردم به اینکه این فریادها و شعارها واقعاً بیدار کننده است.

از بین سه کارتن تراکت، اول می خواهم بزرگتری را بردارم، سنگین است و احساس می کنم از پس بار سنگین توزیعش نیز بر نیایم. مثل وقتهایی که سر سفره پیش دستی می کنم و بهترین لقمه ها را برای خودم بر می دارم باز زرنگی کردم و سبکترین کارتن را برداشتم، این یکی هم سنگین بود، روی دوشم گرفتم و راه افتادم، البته بعد از اینکه دو ماژیک و یک کاغذ یک رو سفید را محض احتیاط برداشتم.

تقاطع 16 آذر و انقلاب را انتخاب کردم و در ورودی خط ویژه ایستادم. جعبه تراکت ها را باز کردم، یک طرف تراکتها جمله ای از شهید دکتر فتحی شقاقی درباره سرور جوانان اهل بهشت، حسین بن علی بن ابیطالب علیهم السلام بود و آن طرف فرازی از وصیت نامه شهید نضال فرحات، طراح موشک های قسام که از بیعت با مهدی موعود (عج) سخن می گفت. شهید فتحی شقاقی که رهبر جهاد اسلامی و از شاخص ترین شهدای فلسطین است و نمی شود نشناسی، این شهید فرحات را اما خودم هم نمی شناختم و امیدوار بودم کسی درباره اش از من نپرسد. (راستی نمی دانم چرا در فوتبال این طور نیستم و حتی بازیکنان غیر شاخص لیگ های خارجی را هم می شناسم.)

تراکت روز جهانی قدس

تراکت تولید شده بود تا پاسخی باشد بر شایعاتی که علیه فلسطینیها می سازند و می خواهند به بهانه مذهبشان عزم مردم برای حمایت از فلسطین را کمرنگ کنند.
 تعدادی از تراکت ها را به دست می گیرم، موقع سحر به بچه ها گفته بودم که این رویارویی با چند هزار شرکت کننده در راهپیمایی خودش فرصتی است که می شود به هر کدامشان چیزی گفت، یکی گفته بود سلام کنیم و من هم یاد پناهیان افتادم که می گفت اگر هیچ چیز برای تبلیغ ندارید می توانید با لبخند تبلیغ کنید، اما تجربه نشان داد مرد این کار نبودم.

اولهای کار در این فکر هم بودم که روی کاغذ سفیدی که آورده ام چیزی بنویسم، چیزی اما به ذهنم نرسید و با الهام گیری از قره باغیهای جمهوری آذربایجان، شعار «یا مرگ یا فلسطین» را نوشتم و به کارتن تراکتها وصلش کردم و جلویم گذاشتم تا رهپیمایانی که از روبرو می آیند ببینند.

توزیع تراکت ها شروع شد، خودم خوشم نمی آید که دستم را سمت کسی دراز کنم، نباید طرف احساس کند تحمیلی است، باید خودش خوشش می آمد و انتخاب می کرد. من فقط آماده بودم که اگر کسی خواست تراکت را به او برسانم، چند دقیقه ای که گذشت دیدم مردم خیلی کم سراغ تراکت می آیند، آنهایی هم که می گیرند زود از کنار می گذرند و بعد از خواندنش عکس العملی که نشان دهد خوششان آمده بروز نمی دادند، بعضی ها هم که می گرفتند تا در آن هوای گرم خودشان را بادبزنند.

روی تراکت اشاره ای به مذهب شهدا نشده بود، با خودم گفتم یک تیتر شفاهی برای تراکت انتخاب کنم و جار بزنم تا هم ایجاد جذابیت کند و هم پیام تراکت را صریح تر بگویم و مردم بدانند این تراکت چه می خواهد بگوید. لحظاتی بعد با صدای نه چندان بلندی تکرار می کردم که: «نظر شهدای اهل تسنن فلسطین درباره امامان شیعه» بلافاصله شرایط عوض شد، حالا دیگر خیلی ها می آمدند و تراکت را می گرفتند. بعضی ها که چند متر بعد از من گذشته بودند بر می گشتند تا تراکت را بگیرند و بخوانند، امیدوار شده بودم، مخصوصاً که گاهی به قدری مردم برای گرفتن تراکت می آوردند که من نمی رسیدم به همه شان بدهم و ازدحام جمعیت هم آنان را به ناچار به جلو می راند و امکان برگشت هم نبود.

حیف شد که فرصت اینکه دیده های خودم را از حضور مردم در راهپیمایی بنویسم نداشتم، ابتکارات مردمی از همه چیز جالب تر بود. نوجوان شاید سیزده چهارده ساله ای یک تیرکمان سنگی به گردنش آویخته بود، دختری که به نظرم حجاب چندان خوبی نداشت پلاکارد سبزی در دست گرفته بود رویش نوشته بود: «هم غزه هم لبنان، جانم فدای اسلام». در کل، تعداد چادری ها البته بیشتر بود، اما غیر چادری ها و حتی بدحجاب ها هم کم نبودند.

در همین اثنا حجت الاسلام یونسی را می بینم که همراه یکی دو محافظ از روبرو دارد به سمت من می آید و خبرنگاری هم دارد از او مصاحبه می گیرد. لحظه ای که از کنارم گذشت داشت از حضور کم سابقه مردم در این راهپیمایی می گفت، بلافاصله پیرمرد حدوداً شصت ساله موقعیت ناشناسی شروع کرد به سر دادن شعار مرگ بر منافق و مرگ بر ضد ولایت فقیه، الحمد لله بجز یکی دو نفر کسی همراهی اش نکرد، شاید هم کسی متوجه صحنه نبود.

بعد از انتخاب تیتر برای تراکت ها، مردم علاوه بر دریافت تراکت های بیشتر، بعضاً درباره محتوای تراکت هم صحبت می کردند. یکی گفت حیف بیت المال که خرج این کار شده است، تعدادی از مردم هم از انتخاب چنین موضوعی استقبال و تشکر می کردند و می گفتند کار به جایی بوده است. یکبار هم جوان شاید 25 ساله ای که از کنارم می گذشت یک تراکت گرفت و همزمان با لبخند زیبایی گفت: من هم اهل سنت هستم، لبخند بر لبان من هم نشست، «زنده باشید» گفتنمان دقیقاً روی هم افتاد اما هر دو شنیدیم که چی به هم گفتیم. یکی از خانمهای چادری وقتی تراکت را گرفت پرسید اینها که از امامان ما تعریف کرده اند شیعه هم شده اند یا نه. جوان دیگری با لحنی ناامید کننده گفت اینها دو نفرند، بقیه فلسطینی ها نظرشان چیز دیگری است و من نرسیدم که جواب بدهم این دو نفر، فقط دو نفر نیستند، یکی رهبرشان بوده و یکی هم فرمانده نظامی.

نمی دانم دقیقاً کی بود که صدای رسایی به گوشم رسید که میانداری می کرد و مردم هم شعارهایش را تکرار می کردند، نگاهم را به سمت صدا چرخاندم، دبیر اجرایی جشنواره عمار بود، همدیگر را می شناختیم و وقتی همدیگر را دیدیم به هم لبخند زدیم.

کمی بعد تر دانش آموزانی از لاین کناری خیابان رد شدند که یک شعار رایج ورزشی را برای این راهپیمایی استفاده می کردند و حالت زیبایی هم داشت، یادم نیست چه می گفتند اما شعار ورزشی اش این بود که مثلاً «استقلال فهرمان میشه، خدا میدونه که حقشه...». خبرنگاران تلویزیون هم نگهشان داشتند و از شعاردادنشان درست و حسابی فیلم گرفتند. یکی از زیباترین صحنه های راهپیمایی هم مادران و دخترانی بودند که عروسک و یا نماد یک کودک کفن پیچ شده ای را در آغوش گرفته بودند تا اینطور همراهیشان را با مادران فلسطینی اعلام کنند.

ازدحام جمعیت کم و زیاد می شد، گاهی آنقدر زیاد بود که جا برای من و کارتن زیر پایم تنگ می شد و حتی فشار جمعیت من را جابجا می کرد، گاهی اما خلوت می شد و من فرصتی برای رفع خستگی پیدا می کردم.
مرد میانسالی پرسید اگر این تراکت راست است پس چرا می گویند مجروحان فلسطینی از دریافت خون ایرانیهای شیعه امتناع کرده اند. گفتم من آن ماجرا را نه دیده ام و نه شنیده ام اما می دانم در هر ملتی افراد تندرو و افراطی وجود دارد، مهم این است که رهبران فلسطینی دیدگاهشان نسبت به شیعیان راستین و پیشوایان شیعی مثبت است، سرش را به نشانه رضایت تکان داد و رفت. چند نفری هم در چند مرحله با دیدن عکس دکتر شقاقی او را می شناختند و می گفتند تراکت دکتر شقاقی را بده.

دکتر نوبخت هم با آن لبخند معمولشان از کنارم گذشتند، خبرنگارها سر و دست می شکستند تا از او عکس بگیرند، خبرنگارانی که توجیه نبودند که آن چیزی که باید برایشان سر و دست شکست ثبت حضور مردم و شور و ابتکارات مردمی در این راهپیمایی است، سریعاً همچون مورهای پیش روی سپاه سلیمان، خودم را جابجا کردم تا زیر دست و پا نمانم یا نمانند.

مردم همچنان از دریافت تراکتها استقبال زیادی می کردند، برخیها حتی بعد از اطلاع از محتوای تراکت تعداد بیشتری می گرفتند تا خودشان هم توزیع کنند. البته هر لحظه ای که من دیگر معرفی این تراکت را با صدای بلند قطع می کردم استقبال مردم کمتر می شد.

تعداد تراکتها بیشتر از چیزی بود که فکرش را می کردم و تا اذان ظهر تمام نشد. بعد از بلند شدن صدای اذان، تیم مستقر نیروی انتظامی ورودی خط ویژه را بست تا به نوعی اتمام راهپیمایی اعلام شده باشد، من هم ته مانده تراکتها را با کارتن برداشتم و به سمت شانزده آذر حرکت کردم. در مسیر آبی به صورتم زدم تا از عقده آبهایی که با ماشین آتش نشانی بر سر ملت پاشیده شده بود اما به من نرسیده بود خلاص شوم. در روزهای عادی می توانید از در پورسینا به نماز جمعه بروید، اما امروز وقتی به آنجا رسیدم با یک خیابان مملو از جمعیت روبرو شدم، مجبور بودم به عقب تر بروم، تازه یادم آمد وضو نگرفته ام، به سختی از لابلای جمعیت خودم را به شیرهای آب رساندم و وضو گرفتم، خیلی طاقتی برایم نمانده بود، کارتن تراکتها را به حالت آویزان با یک دست گرفته بودم. تازه متوجه شدم برخی از مردمی که در پیاده رو در صف نماز نشسته اند تراکتها را دیده اند و یکی یکی از کارتن بر می دارند.

در خیابان قدس به سمت شمال حرکت کردم اما جالب این بود که تراکم جمعیت داشت بیشتر می شد و آن وسطها دیگر من گیر کردم و به سختی توانستم خودم را بلوار کشاورز برسانم، جالب بود که باز هم صفوف نمازگزاران ادامه داشت و من نتوانستم انتهای صفوفی که به سمت شمال می رفت را ببینم، تازه این صفهای مربوط به مردها بود، خانمها را دیگر نفهمیدم کجا هستند. از رفتن به ته صف منصرف شدم و در همان بلوار کشاورز در لابلای جمعیت نشستم، دو نفر محبت کردند و در زیلویشان جمع تر نشستند تا من کنارشان بنشینم، داغی آسفالت حتی از روی زیلوی ضخیم و جوراب هم آزار دهنده بود، سنگ کوچکی را به جای مهر استفاده کردم و البته سنگ در فاصله بین رکعتها آنقدر داغ می شد و پیشانی را می سوزاند که مجبور شدم هنگام قیام در هر رکعت سنگ را دستم بگیرم تا داغتر نشود.

وقتی بزرگترین نماز جماعتی که در آن شرکت کردم تمام شد دوباره توزیع تراکتها شروع شد. دوباره توزیع تراکتها شروع شد. یکی را دیدم که تعدادی از تراکتهایی را که روز زمین افتاده اند جمع کرده بود، معلوم بود از خیلی عقب تر شروع به این کار کرده است.وقتی به من رسید با نارضایتی گفت نباید اسم ائمه را رویش می نوشتید، خیلی بیراه نمی گفت اما به هر صورت بر زمین افتادن نام ائمه (علیه آلاف تحیت و الثناء) مهمتر از زمین ماندن حرف ایشان است. یک نفر دیگر هم به نظرم یکبار دیگر او را دیده ام آمد و گفت می دانی مشکل این تراکت چیست؟ گفتم بگو. گفت: اینکه رویش هیچ اشاره ای نشده که این شهدا اهل تسنن هستند و اگر کسی بدون شنیدن توضیحات تو تراکت را بگیرد متوجه هیچ چیز نمی شود. راست می گفت.

توزیع تراکتها ادامه داشت تا اینکه تیم خدماتی شهرداری که خیابان را تمیز می کردند به محل استقرارم رسیدند، با تراکتهایی که در دستم باقی مانده بود، خسته اما با شور و سرور زیاد از یک روز حضور در انبوه دوست داشتنی ترین مردم دنیا به سمت 16 آذر راه افتادم، دلخوش هستم که عکس آن دختر کوچکی که با شور شعار می داد، تصاویر پیرمردها و پیرززنهایی که با عصا به سختی راه می رفتند و حضور پسران و دخترانی که زیباترین جملات را روی پلاکاردها یا حتی کف دستشان نوشته بودند و با زبان روزه شعار می دادند یا  جوانی را که با دستهای بی انگشتش به سختی از جمعیت و راهپیمایی با گوشی فیلم می گرفت در رسانه ها ببینم.

پی نوشت:

1- در آموزشی جانشین دوست داشتنی گروهانمان از من پرسید دوست داری در تقسیم کجا بیفتی؟ گفتم جایی که بیشتر بامردم روبرو باشم، حتی اگر شده در زندان. هشت نه ماه اول را در موتورخانه گذراندم و حالا هم به جایی آمده ام که اصولاً مراجعه کننده مردمی ندارد.

2- اگر در بین فامیل،اقوام و یا آشنایان خود پیرمرد یا پیرزنی را می شناسید که از کشف حجاب خاطره دارد لطفاً عدد 9 را به 30001801 بفرستید. بر عکس تصور، قریب به اتفاق 80 ساله های ما حتی در روستاها از کشف حجاب خاطره دارند.

3- نماز جمعه نهادی است که شخص خداوند تأسیس کرده است. وحید جلیلی (و مسجد هم، اما ما داریم دکان کار فرهنگی را به سینماها و فرهنگسراها می بریم.)

4- دو دروغ بزرگ درباره فلسطینی ها

5- پویا بابایی‌در تظاهرات‌روز قدس از زخم‌قدس خواند +کلیپ


برچسب‌ها: تراکت روز جهانی قدس, خاطره راهپیمایی روز قدس, حاشیه نگاری راهپیمایی روز قدس, خاطرات کار فرهنگی
2 نوشته شده در  جمعه 3 مرداد1393ساعت   توسط   | 

یک نکته تاریخی راجع به مهندس موسوی
این روزها آرشیو ماهنامه فرهنگی تحلیلی سوره را می خوانم؛ شماره 21، آبان و آذر 84، قسمتی از بعد التحریر نشریه:

«یک نکته هم راجع به مهندس موسوی. رییس فرهنگستان هنر. حفظه الله. چند ماهی است که از ایشان تقاضای مصاحبه کرده ایم و ایشان استنکاف می کند. پرسش هایمان کمی انتقادی است. دعا کنید بپذیرد. گفت‌وگوی به یاد ماندنی ای خواهد شد.»

برای مشاهده تصویر در ابعاد اصلی روی آن کلیک کنید.

 

و اما چند نکته خودمانی:

1- اگر از دوستان و همفکران کسی هست که بتواند زحمت به روز رسانی وبلاگ خاطره 57 را تقبل کند لطفا اعلام بفرماید. کلی خاطره هست که چون فرصت نمی کنیم به روز کنیم عبور می کنیم و فراموش. البته در محتوایش سخت گیری می کنیم (چون احساس می کنم جای هر خاطره ای در آن نیست)، اما از ابتکارات و ایده ها استقبال شدید.

2- همیشه بین مؤکداتی که از ائمه (ع) درباره وحدت می شنیدم با فرازهای پایانی زیارت عاشورا احساس تناقض می کردم. این مطلب نشان می دهد که عبارت «ثم الثانی و الثالث و الرابع» در لعن های زیارت عاشورا در نسخه های اولیه آن وجود نداشته و بعداً به آن اضافه شده است.

3- این روزها امیدم به آینده معنوی بهتر ،بیشتر شده است.

4- بعضی چیزها هست که کاش می شد درباره اش گفت‌وگو کرد. شاید هم البته بعداً دل به دریا زدم و چیزهایی نوشتم.

5- دلم برای فعالان فرهنگی شهرستانی تنگ است شدیداً، به خاطر دغدغه های بیشتری که (قبل از دیگران) نسبت به خودشان داشتند، در پایتخت این چیزها کمتر پیدا می شود.

6- یکشنبه نتیجه تحقیقی را به من دادند تا بخوانم، یکساعتی خواندم. دوشنبه پنج دقیقه درباره اش بحث کردم، سه شنبه تماماً به صندلی تکیه دادم تا ساعت 2 شود، چهارشنبه یک کاغذ کوچولوی مچاله شده دادند که تحویل سطل زباله دهم و اسم یک شهرستان را هم گفتند بروم از اتاق بغلی بپرسم و بیایم بگویم، پنج شنبه گفتند بروید بخوابید تا ساعت اداری تمام شود. راستی یادم رفت این دو تا را هم بگویم، سه شنبه آمدند و به موی سرمان گیردادند و چهارشنبه کوتاهش کردند. این داستان کارهای طاقت فرسای یک هفته من در جای جدید بود.

7- طبق یک قاعده نانوشته ما (یعنی فعالان فرهنگی و دغدغه مندها) باید میزان ایمان خود را با وضعیت حجاب و روزه خواری دیگران در جامعه بسنجیم، دومی که کم می شود یعنی قبلش اولی دارد سقوط می کند.

8- از شهیده «سیده محترم خانم» تا سند زنده جنایت رضاخانی در روستای شاندرمن؛ بخوانید

ما بقی بماند برای بعد.


برچسب‌ها: مهندس موسوی, جنبش سبز, سندی درباره مهندس موسوی, جدیدترین خبرها درباره مهندس موسوی, عکس جدید مهندس موسوی
2 نوشته شده در  جمعه 27 تیر1393ساعت   توسط   | 

امام حسین راضی نیست...

«به خدا امام حسین(ع) راضی نیست آنها زیارت عاشورا بخوانند و ما اینجا معطل بمانیم.» 

صبح امروز وقتی به سمت بیرون راه افتادم. باید از اتاق انتظار مراجعان رد می شدم، ساعت هشت بود، هنوز در این اتاق را کامل باز نکرده بودم که خانمی چادری جلب توجه می کرد، که با استیصال آمیخته با خشم، جمله بالا را به یکی از دژبانها گفت.

شرح: پنج شنبه صبح ها، نه فقط در ساختمانی که ما هستیم، که تقریباً در اکثر ساختمانهای اداری آن خیابان کارکنان پس از ورود به محل کار و کارت کشیدن، زیارت عاشورا می خوانند و گهگاهی سخنرانی و عزاداری می کنند. این البته خوب های ماجراست، خیلی ها اینجا ورزش می کنند و حقوق می گیرند، می خوابند و حقوق می گیرند و برخی حتی هستند فقط برای اینکه حقوق بگیرند. رفیقی دارم که می گفت: «بهتر است دولت به برخی از کارکنانش بگوید شما همان خانه بمانید، ما حقوقتان را می دهیم. اینجوری نه تنها عملکرد دستگاه های دولتی کم نمی شود که با کم شدن ترافیک و آلودگی صوتی و هوایی، راندمان ها بالا می رود و آن مریضی هم که در آمبولانس فقط چند دقیقه زودتر باید به بیمارستان برسد تا بماند، بیشتر فرصت زندگی خواهد داشت.

 

پی نوشت:

1- وبلاگ خیلی کم به روز می شود، به خاطر تنبلی، به خاطر وقت کم، به خاطر نداشتن اینترنت در وقت آزاد، به خاطر اینکه اگر وقتی هم باشد حتی در فضای مجازی هم جاهایی هستند که اولویتشان بیشتر از این صفحه است و... .

2- مستند «شور و سرور» در لوح های شماره 10 و 20 بازخوانی چگونگی تشکیل تعدادی از گروه های سرود در دوران مبارزات انقلاب اسلامی و مروری بر خاطرات آن؛ مستند «مصاف 1» بازخوانی بخشی از تاریخ انقلاب اسلامی از پایان جتگ تحمیلی تا سال 1378 در لوح شماره 5 و مستند «به رنگ زندگی» گوشه ای از زندگی شاد یک طلبه جوان با هشت فرزند در لوح شماره 1 سه نمونه از آثار خوب چهارمین دوره جشنواره مردمی فیلم عمار هستند که لااقل بینندگان این وبلاگ حتماً از دیدن آن ها ناراحت نخواهند شد.

3- خدا، امید را از ما نگیرد.

4- خیلی حرفهای نوشته روی کاغذ و مانده در سینه برای گفتن هست، اما عملی که ندارم مهمتر است و اگر قرار باشد عمل نباشد دیگر برای چه باید سخن گفت؟

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1 خرداد1393ساعت   توسط   | 

زرنامه
5 اسفند، حوالی میدان رسالت:

می خواهم برای برادرزاده ام یک کتاب بگیرم، شرح زندگی و صفات امام حسن عسگری (ع) به زبان شعر را از یک فروشگاه حوالی میدان رسالت انتخاب می کنم. قیمت روی جلد نوشته است دو هزار و پانصد تومان، و جمعش با یک وسیله بازی سه هزار تومانی می شود پنج هزار و پانصد. شش تومان به فروشنده می دهم، 700 تومان بیشتر بر می گرداند، می گویم اشتباه کرده اید، جواب می دهد: نه، روی جلد آن کتاب قیمتش را اشتباه چاپ کرده اند، قیمت کتاب 1800 تومان است.


17 اسفند، پایانه آزادی:
گوشی ام را گذاشته ام شارژ شود. جوانی هم سن و سال خودم به چهره ای که فکر می کنم به اردبیلی ها می ماند مراقبت از گوشی و ساکش را به من می سپرد تا برود سرویس بهداشتی. سر صحبت باز می شود، خطایم در تشخیص اصالتش خیلی زیاد بود، می گوید از کردهای ایل شکاک ارومیه است و الان هم از اربیل عراق آمده است. در همین حین یک بطری آب معدنی را هم که بعداً می فهمم برای من گرفته است بی هیچ توضیحی جلویم می گذارد. جوان دیگری سر می رسد که پی شارژر سوزنی است تا تنها چند دقیقه گوشی اش را شارژ کند، من ندارم اما این رفیق شکاک، گویا یکی دارد که البته اضافی است و یکی دیگر هم دارد. شارژرش را به او می دهد. ساعت 23:30 ساعت بلیط اتوبوس جوان شکاکی است و او ده، دوازده دقیقه زودتر می خواهد راه بیفتد. شارژرش را یادش می آورم که بگیرد، پیدا نکردن صاحب گوشی را در آن اطراف بهانه می کند و می گوید اشکال ندارد، من که یک شارژر دیگر دارم، بگذار بماند برای خودش تا کارش لنگ نماند.

***
این روزها و این ماهها از این دست خاطرات زیاد برایم پیش می آید، البته نه اینکه دیگر از آن دست خاطرات نداشته باشم، اما نمی دانم چرا معمولاً پای رسانه ها می نشینم یا فیلمی را نگاه میکنم، و حتی وقتی در جمعی قرار می گیرم فقط خاطرات از آن دستی نقل می شود که همه دروغ می گویند، همه دزدند، همه از هیچ فرصتی برای تیغ زدن مردم نمی گذرند و خلاصه هیچ نقطه قوت یا ویژگی امیدبخشی در جامعه ما وجود ندارد. کاری به آرمانگرایی ندارم، لااقل کاش ما همان دید کاملاً واقع بینانه را به جامعه خود داشته باشیم و اینقدر نقاط قوتمان را نادیده نگیریم.


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1392ساعت   توسط   | 

کاش انیمیشن «تنهای تنهای تنها» هم ساخته شود

بسم الله الرحمن الرحیم

دقیقاً برعکس هالیوود، در سینمای ایران وقتی پای دفاع از منافع ملی و مبارزه با ظالمان جهانی به میان می آید، هنر و سیاست در یک دوراهی خودساخته از هم جدا می شوند و اکثر کارگردانان و فیلمسازان ترجیح می دهند به جای رانندگی در جاده پرشیب و پر از دردسرِ حق طلبی و عدالتخواهی، راه «سینما برای سینما» را انتخاب کنند.

بسیار کم پیش می آید در این سینما فیلمی ساخته شود که اولاً ضدّیتی با فرهنگ اسلامی ایرانی نداشته باشد، ثانیاً نسبت به دوگانه‌ی مستضعفین و مستکبرین بی تفاوت نماند، ثالثاً حرفهای ضد آمریکایی و ضد استکباری بزند و رابعاً شجاعت و جسارت کافی برای حمایت از مظلومیت جمهوری اسلامی را داشته باشد. تجربه نشان داده است که چنین فیلمی اگر ساخته شود اولاً یک استثنا است، ثانیاً راه و مجالی به جشنواره های بین المللی پیدا نخواهد کرد، ثالثاً سینماگران غرب زده داخلی این فیلم را بایکوت خواهند کرد و رابعاً ناجوانمردانه انگ و برچسب حکومتی بودن را (به معنای بد کلمه) بر پیشانی دست اندرکاران و بازیگران فیلم خواهند چسباند.

اینگونه است که طی یک دهه زورگویی غرب به ایران در پرونده هسته ای، سینمای ایران (؟!!) ککش هم نمی گزد و یک بار هم فریادی از حنجره ی این سرای «ما نمی توانیم» بر نمی آید.

بنابراین تا همینجای کار، «تنهای تنهای تنها» واقعاً تنهای تنهای تنهاست و در سینمای ایران به سختی می توان دوستی برای این فیلم پیدا کرد. اما این اثر دیدنی احسان عبدی پور، یک ویژگی استثنایی دیگر هم دارد. رنجرو، قهرمان فیلم، یک بچه مدرسه ای شجاع است که کوله بارش را می بندد تا به سازمان ملل رفته و فریاد دادخواهی سر دهد. این چنین شخصیتی، می تواند قهرمان کودکان و نوجوانان ایرانی باشد. عکس رنجرو، و پیامهای او، می تواند روی دفاتر مشق و دیگر لوازم تحریر نقش ببندد، اسباب بازی اش ساخته شود و جای قهرمانان کوته‌آرمان غربی را در محصولات فرهنگ عمومی بگیرد؛ اگر گامهای بعدی برداشته شود و انیمیشن و کارتون و بازی رنجرو هم ساخته شود.

پی نوشت:

+ چند روز قبل تنهای تنهای تنها را برای دومین بار دیدم. دفعه اول، اسفند 91، چند نفر بوشهری جلویم نشسته بودند و آنقدر بلند بلند می خندیدند که خیلی از دیالوگ های لهجه دار را نشنیدم و نفهمیدم و حتی بعضی جاها برداشتهای اشتباه از فیلم داشتم، اما این بار فیلم را در سینما نگاه کردم. تقریباً همه حاضران در سینما جوان بودند و به قیافه شان می خورد که دانشجو باشند. به نظرم دیدن این فیلم را، که هم از نظر محتوا و هم از نظر فنی غنی و قوی است، نباید از دست داد. 

+ این قسمت از مصاحبه بن افلک، کارگردان فیلم ضد ایرانی آرگو و برنده جایزه اسکار خیلی شنیدنی است و جا دارد برای سینماگران غرب زده ایرانی خوانده شود:
مسلماً هر فیلم‌سازی با این امید آستین بالا می‌زند که فیلمش با استقبال روبرو شود و سود قابل ملاحظه‌ای را نیز نصیبش کند. اما در این مورد خاص می‌خواستم بگویم که گاهی می‌توان از فروش تجاری و درآمد یا دیگر آرزوها به خاطر ارزش‌هایی که اولویت بالاتری دارند، صرف‌نظر کرد. فرض کنید من را مخیر می‌کردند بین بازی در یک فیلم فوق‌العاده موفق و سودآور درباره جنگ جهانی دوم که موجب دلشکستگی و خجالت کهنه‌سربازان آن جنگ می‌شد و بازی در فیلمی نفروش که موجب سربلندی سربازان آن دوران می‌شد و محصول معتبر و موثقی از قصه‌گویی تاریخی را عرضه می‌کرد، یکی را انتخاب کنم، مطمئن باشید دومی را انتخاب می‌کردم. (منبع اصلی +)

+ کتابهای تضمینی انتشارات ملک اعظم واقعاً فوق العاده اند. سال قبل «مسیح کردستان» را خوانده بودم. روایتی بسیار زیبا و دلنشین از زندگی محمد بروجردی. بخشهایی از کتاب هم روایتگر مجاهدت مادر قهرمان این شهید بزرگوار است که اخیراً رحلت نمودند. ضمناً گویا قرار است آقای محمودزاده این کار پر ارزش را به انجام برسانند و جلد دوم کتاب را که به زندگی این شهید پس از انقلاب می پردازد بنویسند.

این روزها هم کتاب بسیار زیبای دیگری را از مجموعه کتاب های تضمینی ملک اعظم خواندم که اگر عمری بود و توفیقی، بعداً اشاره خواهد شد.


برچسب‌ها: یادداشت درباره تنهای تنهای تنها, بن افلک برنده اسکار, نقد تنهای تنهای تنها, معرفی یک فیلم خوب, رنجرو قهرمان داستان
2 نوشته شده در  شنبه 30 آذر1392ساعت   توسط   | 

بسم الله الرحمن الرحیم


دردی ندارم «تا به رشته سخن درآورم»

پی نوشت:

+ آیات 51 و 52 سوره مائده: اي‌ كساني‌ ‌که‌ ايمان‌ آورده‌ايد؟ يهود و نصارا ‌را‌ [تكيه‌ گاه‌ و] دوستان‌ ‌خود‌ نگيريد ‌آنها‌ دوستان‌ و هوادار يكديگرند و ‌هر‌ ‌که‌ ‌از‌ ‌شما‌ ‌آنها‌ ‌را‌ ‌به‌ دوستي‌ گيرد ‌از‌ آنهاست‌. همانا خداوند ظالمان‌ ‌را‌ هدايت‌ نمي‌كند. // و ليكن‌ بيماردلان‌ ‌را‌ مي‌بيني‌ ‌که‌ ‌در‌ [دوستي‌] ‌آنها‌ مي‌شتابند و مي‌گويند: مي‌ترسيم‌ حادثه بدي‌ ‌براي‌ ‌ما پيش‌ آيد [و ‌به‌ كمك‌ ‌آنها‌ نيازمند شويم‌]. ولي‌ شايد ‌خدا‌ پيروزي‌ يا حادثه ديگري‌ ‌از‌ جانب‌ ‌خود‌ [‌براي‌ مسلمين‌] پيش‌ آورد و ‌اين دسته‌ ‌از‌ آنچه‌ ‌در‌ دل‌ نهان‌ داشتند پشيمان‌ شوند.

+ چهارمین جشنواره فیلم عمار در راه است و البته اکرانهای جشنواره هم که در کل سال انجام می شود. +

2 نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1392ساعت   توسط   | 

به بهانه 26 مرداد، سالروز ورود آزادگان به کشور؛

روایت یک وجب و چهار انگشتی از اسارت

خواننده با مطالعه «یک وجب و چهار انگشت»، دوران اسارت را ـ از آغاز تا انجام ـ به صورت لحظه به لحظه درک کرده و گویی خود در آن فضا نفس می کشد. نگارش کتاب ساده و دلنشین و عاری از لغات پیچیده است و با عبارت «به صدام حسین، که داغ نشاند و عشق چشاند» شروع می شود، جمله ای که دل خواننده را به یاد ما رأیت الّا جمیلای مظلوم ترین اسیر عالم، کربلایی می سازد
برچسب‌ها: کتاب یک وجب و چهار انگشت, خاطرات عظیم حقی, محمد پرحلم, خاطران آزادگان گیلانی, خاطرات اسرای گیلانی در دفاع مقدس
ادامه مطلب
2 نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1392ساعت   توسط   | 

کاش رسانه ها هم مثل کریمیان از کما خارج شوند

رسانه در انحصار «رسانه‌دارها»، «بی‌رسانه‌ها» در غربت

دیروز هر چند روز تحلیف رییس جمهور محترم بود اما بسیاری از رسانه های کشوری و محلی در میان تیترهای نخست خود، بخش مهمی را به اخبار لحظه به لحظه از وضعیت هافبک خوب تراکتورسازی تبریز ـ که به خاطر تصادف به کما رفته بود ـ اختصاص دادند، اخباری که از برخورد خودروی وی به درخت، بستری شدن او در بیمارستان و رفتنش به کما آغاز شد، با مصاحبه های بازیکنان و عیادت کنندگان حضوری و غیابی ادامه یافت و با خبر خوب به هوش آمدنش فروکش کرد.

***
چهار سال پیش، اوایل تابستان، مدرسه ها تعطیل بودند و دانشگاه ها در روزهای آخرشان. صبح یکی از روزها که، مطابق معمول، دیر از خواب بیدار شدم دوستی گفت در ورودی دانشگاه تصادف بدی شده است و چند نفر فوت کرده اند.

اول از طبقات بالای خوابگاه، قسمتی از اتوبان تبریز ـ آذرشهر را که در ورودی دانشگاه قرار می گرفت نگاه کردم، ازدحام جمعیت و توقف خودروها نشان می داد واقعاً آنجا خبری شده است و قصه یا دروغی در کار نیست. بعد تر به آنجا رفتم و مینی بوسی را دیدم که کنار جاده واژگون شده است. قسمت تلخ ماجرا آن بود که فهمیدم این مینی بوس، سرویس کار دختران دانش آموزی بود که بعد از پایان امتحانات و آغاز تعطیلات، برای کار به شهرک شهید سلیمی می رفتند و شب هنگام یا سحرگاهان، داشتند برمی گشتند و آن اتفاق باعث شد چند نفرشان هرگز به خانه بر نگردند.

***
آن زمان، آن اتفاق دردناک و درگذشت غمبار 6 دختر کم سن و سال (اما شهرستانیِ شهرستانی که نه اهل پایتخت کشور بودند و نه پایتخت استان، نه فوتبالیست بودند و شورای احزاب سیاسی) و جراحت دو برابر این تعداد، در همین رسانه هایی که امروز اخبار لحظه به لحظه از به کما رفتن بازیکن تراکتورسازی منتشر کردند جایی پیدا نکرد و در بایکوت تمام قرار گرفت؛ دریغ از یک کلمه خبر درباره این دختران و یک سطر پیگیری وضع مجروحان حادثه و یک بند مصاحبه با خانواده هایی که بالاجبار دخترانشان را به کار می فرستادند.
  اگر نیک نگریسته شود، رسانه هایی که یک دهم فوتبالیست ها و یک صدم دعواهای جناحی شان برای مردم و خصوصاً شهرستانیها اهمیت قائل نیستند مدتهاست که به خاطر غرق شدن در حواشی، فراموشی متن و انفعال بی حد و حصر برابر مخاطبان به کما رفته اند. این روز ها به خاطر تغییر دولت، همه سخن از مردمی شدن اقتصاد می گویند ولی شاید قبل از اقتصاد، این رسانه ها هستند که باید مردمی و منصف شوند، از انحصار «رسانه‌دارها» خارج شده و در خدمت «بی‌رسانه‌ها» نیز قرار بگیرند/.

پاورقی: +

پی نوشت های شخصی در ادامه مطلب:


برچسب‌ها: آخرین اخبار درباره کریمیان هافبک تراکتورسازی, مراسم تحلیف دکتر روحانی, سانحه تصادف در محور تبریز آذرشهر, بی عدالتی در حوزه رسانه, مردمی شدن رسانه ها
ادامه مطلب
2 نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1392ساعت   توسط   |